همه میمیرند اثر سیمون دوبوار
26 مهر 1400کتاب کوری رمانی جدی
26 مهر 1400
معرفی و نقد کتاب مرگ ایوان ایلیچ
ماهرخ باقری
((در زندگی لحظاتی هست که آدم میبیند بنای عمرش یکباره فرو میریزد، مثل خانههای مقوایی کودکان که با تلنگری هوار میشود)) بعد خودش را در حالت احتضار میبیند، آنجا که مرگ خیلی نزدیک است آنقدر که زندگی صدایش را بلند کرده که من هم هستم. آدم درست همین لحظه سبکسنگین میکند، یک چرا(؟) جلوی همه اتفاقها میگذارد و دنبال جواب به در و دیوار خاطرات میزند، در انبار زندکی سرک میکشد و جادهی جوانی را پیاده گز میکند، به میانسالی که میرسد نفسش بند میآید و حالا تنها یک پاسخ میشنود...(هیچ) و از پسِ این هیچ افسوس و دریغایی که تا دمِ مرگ، ((زمانی که صدای درون سینه رفتهرفته آهستهتر میشود)) سوزنسوزن شدن گوشها تمام میشود، هست.
این داستان زندگیِ ایوان ایلیچ است. داستانی ساده و عادی اما سخت جانگداز و تأمل برانگیز. داستان همان دادستان ارشد دادگستری که از پله نردبان افتاد و پهلویش به دستگیرهی پنجره خورد...
"مرگ ایوان ایلیچ" (۱۸۸۶) داستان مرگ، زندگی و دوباره مرگ است. ایوان ایلیچ مردیست که در مناسبات اجتماعی روس جایی برای خودش باز میکند، خانواده تشکیل میدهد و آنطور که به نظر میرسد از این موقعیت خوشنود است. او راهی به محافل بزرگان مییابد و برای عقب نماندن از کارناوال تجملات خانهای دست و پا میکند و مشغول پیرایش خانه است که آن اتفاق میافتد. اتفاقی که ایوان ایلیچ را تا بستر مرگ بدرقه میکند. حالا ایوان ایلیچ در تختخواب خانهی جدیدش پروندهی زندگی خودش را زیر و رو میکند و در این شهود به معنایی از زندگی میرسد که رنج او را صد چندان میکند.
داستان را میتوان در این سه بخش سنجید. بخش اول داستان با خبر مرگ ایوان ایلیچ در عمارت بزرگ دادگستری آغاز میشود. موقعیتی کمدی-ابزورد که تمهیدی برای پایان تراژیک قصهی ایوان ایلیچ است. داستان به لحاظ فرم و عناصر بسیار سرراست و بیشیله پیله است. تولستوی یک راست میرود سرِ اصل مطلب. او میخواهد از مرگ و زندگی بگوید، از مرگ و زندگی میگوید. قلم را دست راوی سوم شخص میدهد که دانای نهان و آشکار است، تا هر گاه که صلاح دید قصه را ببندد و هر جا که دلش خواست از نو شروع کند. ایوان ایلیچ را میکُشد و دوستان و خانوادهاش را بر سر جنازهاش حاضر میکند:
((مُرده مثل همهی مردگان، بیجان و سنگین در تابوت افتاده بود، اندامهای خشکیدهاش مُردهوار در بالش تابوت فرو رفته، و سرش برای همیشه روی بالش واپس افتاده و پیشانی زرد و موموارش مثل هر مردهی دیگری بیرون زده بود و با شقیقههای گود افتادهی طاس، و بینی برجستهاش گفتی لب زیرینش را فرو میفشرد))(مرگ ایوان ایلیچ، ص۱۲).
در فصل دوم داستان کودکی و جوانی، شغل، ازدواج و دغدغههای این دادستانِ جاهطلب، و البته آن اتفاقِ به ظاهر ساده را میخوانیم. توصیف سادهی صحنهها، آدمها و احساسهایشان که به عادی بودن اتفاق کمک میکند، روایت بیچَک و چانهی خطی که معمولی بودن زندگیِ یک کارمند متوسطِ امیدوار و خشنود را باورپذیر میکند:
((ایوان ایلیچ صبح را در دادگاه میگذرانید و برای ناهار به خانه میآمد. ابتدا از این روال رضایت داشت و شادکام بود، هر چند که زندگی از اندکی دلآزاری خالی نبود، که تازه آن هم سرچشمهاش همین خانه بود. کوچکترین لکه روی سفره یا پارچهی دیوارپوش، یا بریدن ریسمان پرده و از این نوع سخت به خشمش میآورد...))(همان، ص۴۱).
تا اینجای کار همه چی درست است. مردی که برای پایگاه اجتماعیاش تلاش میکند و سری از سرها در میآورد و فکر میکند که همه چیز دارد، پول، عشق، خانواده...تا آنکه بخش احتضار شروع میشود. انگار سقوط ایوان ایلیچ آنقدرها هم ساده و عادی نبود، گویی سقوط از تمام زندگیای بود که حالا قرابتِ مرگ به آن معنای تازه میداد. چراهایی که هر لحظه حقیقت پوچِ زندگیِ ایوان ایلیچ را برایش آشکارتر میساختند. سرِ سطر هر کلمهای ظاهر میشدند و رنج و عذاب این مرد میانسال را که از مرگ وحشت داشت بیشتر و بیشتر میکردند:
((ایوان ایلیچ دیگر از روی کاناپه برنمیخواست. از بستر! بیزار شده بود و همانطور روی کاناپه میخوابید و همچنان رو به دیوار گردانده پیوسته همان رنج تحلیل ناپذیر را به تنهایی تحمل میکرد و پیوسته در تنهایی به همان معمای ناگشودنی میاندیشید. ((یعنی چه؟ آیا به راستی باید مُرد؟)) و ندای درونش جواب میداد: بله، حقیقت است و باید مُرد)) میپرسید: ((ولی آخر این همه رنج برای چیست؟)) و ندا جواب میداد: ((دلیلی نیست! برای هیچ)) و همین.(همان، ص۹۲)
ایوان ایلیچ خود را تنهاتر از همیشه یافت:
«تنها در دل شهری شلوغ، تنها میان دوستان و خانوادههای فراوان، تنها چنان، که تنهاتر از آن، نه در ته دریا ممکن بود نه روی زمین...».(همان، ص۹۳)
در این میان تنها گراسیم، خدمتکار سادهدل بود که حقیقت زندگی را به ایوان ایلیچ نشان داد. ایوان ایلیچ هفتهها و ماهها زندگیِ پوچ خود را زیر و کرد و گذشتهی خود را پیمود تا در نهایت به مدد وفاداری و محبت سادهدلانهی گراسیم تسلیم مرگ شد و با صدای بلند گفت:«آه، چه خوب! چه شادی بزرگی!».(همان، ص۱۰۳)
از تعریف داستان که بگذریم گویی "مرگ ایوان ایلیچ" حاصل یک بحران است. بحران و کشمکشی درونی، دیرپا و طولانی در معنا و ارزش زندگی که تولستوی در سه دههی آخر حیات خود با آن درگیر بود. تا آنجا که تولستوی خود «اعتراف» میکند: «زندگیام متوقّف شد. میتوانستم نفس بکشم، بخورم، بیاشامم، بخوابم، و نمیتوانستم نفس نکشم، نخورم، نیاشامم و نخوابم». (اعتراف، لف تولستوی، ترجمهی آبتین گلکار، نشرگمان، صص۳۷-۳۵)
نشانههای این بحران از سالها قبل پدیدار شده بود. در سفری به پاریس در ۱۸۵۷ و تماشای صحنهی اعدام و مواجههی بیواسطه با مرگ تأثیری عمیق بر او گذاشت. « ... در مدّت اقامتم در پاریس، دیدن یک مراسم اعدام متزلزل بودن اعتقاد خرافیام به پیشرفت را بر من آشکار ساخت. هنگامی که دیدم چگونه سری از تن جدا شد و چگونه این سر و این تن جداگانه به دیوارهی تابوت خوردند. دریافتم (نه با عقل، بل با تمامی وجود) که هیچیک از نظریههای خردمندانه بودن وضع موجود و پیشرفت نمیتواند این عمل را توجیه کنند و اگر تمامی انسانهای جهان، با هر نظریهای که از زمان آفرینش جهان وجود داشته، بر این اعتقاد باشند که این عمل ضروری است. من میدانم که این عمل ضروری نیست و عمل ناپسندی است، و به همین دلیل ملاک قضاوت برای آنکه چه چیز خوب و ضروری است، نه حرفها و اعمال مردم است و نه پیشرفت، بلکه تنها ملاک من هستم و قلب خودم».(همان، صص ۲۸-۲۷)
مرگ نیکلای بر دامنه و گسترهی این بحران و تلاطمات افزود. تولستوی در ۱۸۶۰ در نامهای به شاعر روس آفاناسی فِت نوشت: « ... روز ۲۰ سپتامبر طبق سالنامه خودمان نیکلای تقریباً در آغوش من جان سپرد. هیچ حادثهای در طول زندگیام این چنین مرا متزلزل نکرده است. حق داشتید که می گفتید بدتر از مرگ در جهان هیچ چیز نیست. امّا هنگامی که درست بیندیشیم و دریابیم که مرگ پایان هر چیزی است تصدیق میکنیم بدتر از زندگی هم چیز دیگری نیست.» (راه رفتن با کفشهای تولستوی، ابوذر ابراهیمی ترکمان، انتشارات علمیوفرهنگی).
اصلاً برای همین است که تولستوی خطوط آخر کتابش را اینطور تمام میکند:
«مرگ هم تمام شد. دیگر از مرگ اثری نیست».(همان، ص۱۰۴).