Hello world!
26 مهر 1400معرفی و نقد کتاب مرگ ایوان ایلیچ
26 مهر 1400
یادداشتی کوتاه درباره ی کتاب همه میمیرند اثر سیمون دوبوار
متن برگزیده بخش نقدنویسی نشرِ نو
شاید این روزها بیشتر از هر زمان دیگری به این واقعیت نزدیکیم که همه میمیرند. مرگ در یک قدمی ماست و نَفَس به نَفَس تعقیبمان میکند، درست در همین روزهاست که هر چیز سادهای در گذشته خواستنی و ارزشمند جلوه میکند و انگار آنقدر مهم بودهاند که پای زندگی بدون آنها لنگ میزند. به قول شاهرخ مسکوب: «مرگ هر چند به اندازهی زندگی طبیعی و عادیست، ولی با اینهمه پدیدهی عجیبیست، همه چیز را دگرگون میکند و از همه بیشتر عادّی بودن زندگی را».
انگار پسِ پشتِ مرگ است که زندگی معنا مییابد و جانی دوباره میگیرد. حالا اگر نامیرا باشیم چطور؟ اگر زندگی جاودانه داشته باشیم و معجون نامیرایی را از دست مردی محکوم به مرگ گرفته باشیم؟ اگر فوسْکا باشیم که تاریخ شش قرن زندگی، جنگ، عشق، نفرت، ترس، مرگ و تکرار ... را برای رِژین روایت میکند چطور؟ آیا هنوز هم زندگی معنا خواهد داشت؟
همه میمیرند داستان زندگیِ ورای مرگ است. داستانِ پوچی، جستوجویی برای یافتن معنا و مبنایی نو برای زندگی. داستان فوسکا که در طلب جاودانگی به ملالی به دارازای شش قرن و یا بیشتر تن داده است. او که در قرن چهاردهم در پی گسترش قدرت سیاسی خود و شهری که بر آن حکم میراند، معجون نامیرایی مینوشد، امّا میمیرد، نه به جسم، که در مواجهه با پوچی زندگی انسانها. مرگی چندباره و رستاخیزی دوباره. همه میمیرند داستان رژین جسور و جاهطلبیست که در قرن بیستم سودای جاودانگی دارد، بازیگری که آشنایی با فوسکا از او انسان دیگری میسازد.
سیمون دوبوار در همه میمیرند با نگرشی اگزیستانسیالیستی طرف انسان میایستد. در روایت تاریخ نه ایدهها و اندیشهها بلکه این انسانهای آزاد هستند که مهم جلوه میکنند. دوبوار مردی را خلق میکند که شاهد مرگها و زندگیهاست. فوسکا از ایتالیا سر بلند میکند جایی که فلسفهی مدرن متولّد میشود، اومانیسم قد علم میکند و دولت-شهرهای کوچک روی کارند: کارمونا، ریوله، فلورانس ...، بعد رویای پادشاهی بر جهان را در سر میپروراند تا اینکه به انقلاب شکستخوردهای در فرانسه میرسد. دوبوار با فوسکا تاریخ دنیای مدرن را روایت میکند، امّا در سرتاسر این تاریخ پر اُفتوخیزِ مرگ و زندگی، این پوچیست که عریانتر از همیشه خودش را به نمایش میگذارد. در این میان تنها دلیران و آزادگانند که از پوچی گریختهاند. آنها که خود دست به انتخاب شیوهی زندگیشان میزنند و در سایهی مرگی شرافتمندانه زندگی جاودانه مییابند. فوسکا یا بهتر است بگوییم دوبوار جاودانگی را نه در نامیرایی، بلکه در مُردن و زیستنی آزادانه همچون آنتونیو و ماریا میداند. به باور دوبوار همه میمیرند جز آنها که آنقدر زندگی را دوست دارند که همیشه طرف حقیقت را میگیرند... .
ماهرخ باقری