

پانزدهم اوت ۱۹۴۵ امپراتور ژاپن در یک سخنرانی برای عموم مردم شکست و تسلیم بیقید و شرط کشورش را در جنگ جهانی پذیرفت. تجربهٔ بخشی از جامعهٔ ژاپن در مواجهه با این شکست تاریخی به پدیدار شدن سوژهٔ تراژیک و ناکامی منجر شد که امکان رستگاری در جهان واقعی را از دست رفته میدید. شکستی که به یک زخم، شکاف و ترومای جمعی بدل شد. در مواجهه با یک شکست، شکستی بزرگ و سهمگین -چه در ساحت فردی و چه در ساحت جمعی و تاریخی- فهم لحظهٔ حال برای سوژهای که موقعیت روانی تازهای را تجربه میکند تحوّل مییابد. زمان حال به امری ناپایدار و فاقد هرگونه اصالتی تبدیل میشود و به تعلیق درمیآید و ممکن است این تعلیق و مخالفت آنچنان شدید باشد که به انکار واقعیت بیرونی منجر شود. سوژهای که با نوعی فقدان روبهرو شده زمان حال را پَس میزند و به واقعیت موجود -آنچنان که هست- پُشت میکند و به سنگری مطمئن در گذشته میگریزد و در آنجا ساکن میشود. راوی-سوژهٔ داستان «روزی که او خود اشکهای مرا پاک خواهد کرد» در چنین شکاف و درّهای در دل جنگل رویدادهای گذشته که از نظمی منطقی بیبهره است قرار گرفته و سعی میکند تجربهٔ زیسته و مواجههٔ خود با این ترومای جمعی را به شکل گونهای تاریخ جمعی روایت کند. حرکتی به عقب در لحظهای که پیشروی ناممکن به نظر میرسد. لحظهٔ حال از کار افتاده و گذشته در درون سوژه شکلی تنشآلود، پریشان و هذیانی به خود گرفته و ماخولیا سربرآورده و واقعیت را در حالی که به درون خود میکشد واژگون میسازد. راوی داستان میگوید: «پانزدهم اوت ۱۹۴۵، امپراتور ناگهان بر زمین نازل شد و با صدای موجودی فانی اعلام شکست کرد. شانزدهم اوت، اعلیحضرت مجدّداً به عالم بالا تنوره کشیدند». امپراتور که جایگاهی خداگونه داشته با شکست در جنگ به زیر کشیده شده و به جهان انسانهای عادی هبوط کرده است. سوژه-راوی داستان تا پانزدهم اوت با واقعیت تاریخی همراهی میکند امّا در ادامه جهانی تازه مبتنی بر توهمها و خیالهایی واهی میسازد تا از دل شکاف و درّهٔ عمیقی که واقعیت ساخته دوباره امکان رستگاری را فراهم کند. امپراتور را به عالم بالا میبَرَد و به گذشتهای که نیست وجهی اساطیری و فرازمینی میبخشد. روایت تکّهتکّه و غیریکپارچهای میسازد که در پی نبرد با واقعیت تاریخی وضعیت موجود و حاصل منطق شکست است. کنزابورا اوئه در داستان «روزی که او خود اشکهای مرا پاک خواهد کرد» سوژهٔ آشوبزده و پریشانی را به تصویر میکشد تا بُنمایه و سازوکار روانی هر گونهای از جریانهای افراطی دستراستی در ژاپن بعد جنگ جهانی را ترسیم کند. سوژهای که با چسبندگی به چیزی که از دست داده در ماتمی بیمارگونه سودای احیا و بازآفرینی دوبارهٔ آن جهانی را دارد که فروریخته است. نقد اوئه از دل زندگی و تجربهای که خود آن را زیسته و درونی شده بیرون میآید. اوئه در مصاحبهای میگوید: «بیستوهشت سالم بود که پسرم به دنیا آمد. بیستوهشت سالم بود که نویسنده بودم، نویسندهای کمابیش معروف در صحنهٔ ادبیات ژاپن و شاگرد ادبیات فرانسه. وقتی پسرم با آسیب خیلی شدید در مغزش به دنیا آمد، یک شب دستگیرم شد که میخواهم دلگرمیای پیدا کنم، پس به سراغ خواندن کتابم رفتم. اوّلین بارم بود که کتاب خودم را میخواندم. تنها کتابی که تا آن زمان نوشته بودم و چند روز بعد فهمیدم از کتابم دلگرمی نمیگیرم؛ پس هیچکس نمیتوانست از کتابم دلگرمی بگیرد. بنابراین فکر کردم: «من هیچم و کتابم هیچ است.» به همین خاطر از صمیم قلب ماتم گرفتم؛ بعد روزنامهنگاری که ویراستار مجلهای سیاسی در ژاپن بود از من خواست به هیروشیما بروم، به جایی که بمب اتمی انداخته بودند. در آنجا بیمارستان بازماندگان هیروشیما را پیدا کردم و دکتر فومیو شیگتو را یافتم. در گفتوگو با شیگتو و بیماران بیمارستان بهتدریج دریافتم چیزی هست که دلگرمم میکند، پس دلم میخواست این حس را که چیزی دلگرمم میکند دنبال کنم. شیگتو به من گفت: «کاری برای بازماندگان از دستمان برنمیآید. حتّی امروز هم از ماهیت بیماری بازماندگان خبر نداریم. حتّی امروز که مدّت خیلی کمی از بمباران گذشته. هر روز هزار نفر میمیرند. امّا در میان بدنهای مردگان، کارم را ادامه دادم. وقتی آنها به کمک ما احتیاج دارند، غیر از این چه کاری از دستم برمیآید؟ پسرت حالا به تو نیاز دارد. لابد میفهمی که هیچکس غیر از پسرت روی این سیّاره به تو نیاز ندارد.» برگشتم به توکیو و رفتم سر وقت اینکه کاری برای پسرم بکنم، برای خودم و برای زنم. به بیمارستانی رفتم که پسر نوزادم آنجا بود و با دکترها درباره نجات پسرم صحبت کردم. بعد رفتم سراغ نوشتن دربارهٔ هیروشیما و این نقطهٔ عطف زندگیام بود. نوعی تولّد دوبارهٔ خودم». اوئه به میانجی این تجربهٔ زیسته و گره زدن یک تجربهٔ فردی به تجربهای جمعی به نقد هر گونه روایتی دست میزند که در میدان سیاست یا متن ادبی زمان حال را به تعلیق درمیآورد و رستگاری را در گذشتهای موهوم مییابد تا در آنجا مأوا گزیند.