کتاب کوری رمانی جدی
26 مهر 1400مدیر مدرسه
26 مهر 1400
«تنها در دل شهری شلوغ، تنها میان دوستان و خانوادههای فراوان، تنها چنان، که تنهاتر از آن، نه در ته دریا ممکن بود نه روی زمین...».(همان، ص۹۳)
در این میان تنها گراسیم، خدمتکار سادهدل بود که حقیقت زندگی را به ایوان ایلیچ نشان داد. ایوان ایلیچ هفتهها و ماهها زندگیِ پوچ خود را زیر و کرد و گذشته خود پیمود تا در نهایت به مدد وفاداری و محبت سادهدلانهی گراسیم تسلیم مرگ شد و با صدای بلند گفت:«آه، چه خوب! چه شادی بزرگی!».(همان، ص۱۰۳)
از تعریف داستان که بگذریم گویی "مرگ ایوان ایلیچ" حاصل یک بحران است. بحران و کشمکشی درونی، دیرپا و طولانی در معنا و ارزش زندگی که تولستوی در سه دههی آخر حیات خود با آن درگیر بود. تا آنجا که تولستوی خود «اعتراف» میکند: «زندگیام متوقّف شد. میتوانستم نفس بکشم، بخورم، بیاشامم، بخوابم، و نمیتوانستم نفس نکشم، نخورم، نیاشامم و نخوابم».
(اعتراف، لف تولستوی، ترجمهی آبتین گلکار، نشرگمان، صص۳۷-۳۵)
نشانههای این بحران از سالها قبل پدیدار شده بود. در سفری به پاریس در ۱۸۵۷ و تماشای صحنهی اعدام و مواجههی بیواسطه با مرگ تأثیری عمیق بر او گذاشت. « ... در مدّت اقامتم در پاریس، دیدن یک مراسم اعدام متزلزل بودن اعتقاد خرافیام به پیشرفت را بر من آشکار ساخت. هنگامی که دیدم چگونه سری از تن جدا شد و چگونه این سر و این تن جداگانه به دیوارهی تابوت خوردند. دریافتم (نه با عقل، بل با تمامی وجود) که هیچیک از نظریههای خردمندانه بودن وضع موجود و پیشرفت نمیتواند این عمل را توجیه کنند و اگر تمامی انسانهای جهان، با هر نظریهای که از زمان آفرینش جهان وجود داشته، بر این اعتقاد باشند که این عمل ضروری است. من میدانم که این عمل ضروری نیست و عمل ناپسندی است، و به همین دلیل ملاک قضاوت برای آنکه چه چیز خوب و ضروری است، نه حرفها و اعمال مردم است و نه پیشرفت، بلکه تنها ملاک من هستم و قلب خودم».(همان، صص ۲۸-۲۷)
مرگ نیکلای بر دامنه و گسترهی این بحران و تلاطمات افزود. تولستوی در ۱۸۶۰ در نامهای به شاعر روس آفاناسی فِت نوشت: « ... روز ۲۰ سپتامبر طبق سالنامه خودمان نیکلای تقریباً در آغوش من جان سپرد. هیچ حادثهای در طول زندگیام این چنین مرا متزلزل نکرده است. حق داشتید که می گفتید بدتر از مرگ در جهان هیچ چیز نیست. امّا هنگامی که درست بیندیشیم و دریابیم که مرگ پایان هر چیزی است تصدیق میکنیم بدتر از زندگی هم چیز دیگری نیست. (راه رفتن با کفشهای تولستوی، ابوذر ابراهیمی ترکمان، انتشارات علمیوفرهنگی).
اصلا برای همین است که تولستوی خطوط آخر کتابش را اینطور تمام میکند:
«مرگ هم تمام شد. دیگر از مرگ اثری نیست».(همان، ص۱۰۴).